می شود تصور کرد که فلینی استاد یک کلاس فیلمسازی است. شاگردانی از همه جای دنیا دارد. پائولو که هم­زبان اوست همه درس­ها را حفظ و تمرین ­می­کند و شیفته­ و واله جایگاه استاد است. پس از یک­بار تشویق همه­جانبه در حضور همه، شاگرد می­خواهد مقامش را ارتقاء دهد و بشود شاگرد دردانه استاد...

سخت نبود. پیش بینی اینکه سورنتینو پس از اقبال زیبایی بزرگ سراغ همان مضامین و همان ساختار برود. این بار و در جوانی هم مایه اصلی سرگشتگی و کرختی هنرمندان کهنسال و در عین حال حسرت­های و آرزوهای جوانی و چالش خلق هنری است. آهنگسازی بازنشسته (مایکل کین) و دوست کارگردانش(هاروی کایتل) که اولی دعوت ملکه انگلیس را برای اجرای کنسرت مدام رد می­کند و دومی که در پایان­بندی فیلمش با گروهی دستیار و بازیگر جوان درمانده است. آنها در مورد زندگی گذشته‌ و حال و مرگ خود با هم گفتگو می‌کنند، با دقت به آدم­های ساکن در هتل می­نگرند ، درباره‌ی آن‌ها حرف می‌زنند، فلسفه می­بافند و شرط می بندند.تا اواخر هم اتفاق عجیب دیگری هم قرار نیست، رخ دهد.

بی­جهت نیست. استفاده از ساختار کلاژ و تلفیق معماری، تصاویر بکر کوهستانی و طبیعی، موسیقی پاپ و کلاسیک، حضور رویاها و خاطره­ها در جلوه­های بصری، هجو و ستایش همزمان مشاهیر از ستاره­های سابق( جین فاندا) و فعلی سینما (پل دانو) گرفته تا موسیقی (استراوینسکی) و حتی فوتبال( مارادونا) که فضایی مشابه با فیلم تحسین شده­ پیشین را تداعی می­کند. دیالوگ­های پر دامنه شخصیت­ها و بالعکس در سکانس­هایی نقش پررنگ سکوت و طنین طبیعت برای تعمیق در شخصیت­ها و فضای روایی فیلم در هارمونی با این عناصر پیش می­رود. با این تفاوت که در اینجا از الگوی سفر اودیسه وار خبری نیست و لوکیشن هتل نقش عمده­ای در ریتم آهسته و حتی ساکن شخصیت­ها دارد. آدم­هایی که همه به شکلی در پی یافتن انگیزه‌‌ای و جستجوی معنایی برای ادامه‌ی زندگی‌اند. تضادهای ظریف شکل گرفته در شخصیت­ها نیز پایان منطقی را رقم می زند.

ناامید کننده نخواهد بود. فیلم برای دوستداران فیلم پیشین هم در روایت قانع­کننده است و هم در ساختار. هم فرصت حظ از تصاویر بکر و چشم نواز، ایده­های موجز و بعضاً درخشان و همدلی با شخصیت­های اصلی و فرعی­اش را فراهم می­کند و هم مجال اندکی درنگ در مفاهیم و مضامین زیرینش را دست کم نمی گیرد. چیزی شبیه به یک اپرای حزن انگیز با لحنی کمی کنایی و البته ارکستری پر زرق و برق.

... پائولو فیلمش را در پایان و ظاهراً، به استاد دیگری تقدیم می­کند (فرانچسکو رزی) در عمل اما، تصمیمش را گرفته و می­خواهد شاگرد زرنگ کلاس فلینی باشد و البته این درس استاد را سیاه مشق می­کند که: "سینما چیزی نیست جز رؤیا، رؤیایی که هرکدام از ما لحظه‌ای کوتاه پیش از خفتن و لحظه‌ای کوتاه پس از بیدار شدن، مشاهده‌اش می‌کنیم"