از دل یه حبه قند و حیاط پرجمعیتی در یزد به امروز، به تاکسی یک راننده کم حرف در تهران آمده ایم. کسی که می خواهد به زنی باردارو بی کس با گذشته ای نامعلوم کمک کند. بازگشتی دوباره به دنیای آدمهای تنها در دل جامعه ای شلوغ. سابقه نشان می دهد که فیلمساز نه تنها از پس خلق این دوشخصیت برخواهد آمد بلکه می تواند روایتی سینمایی خلق کند و دغدغه های اخلاقی- اجتماعی همیشگی خود را در آن به ظرافت بگنجاند. ایده اولیه نیز به اندازه کافی فضا را برای کنکاش در ابعادشخصتها، غوطه ور شدن در پیرنگ یک داستان مینمیمال و رسیدن به کشمکشی دراماتیک مهیا می کند. اما امروز، برخلاف تصورات خود و ما، پیش می رود. اینجا دیگر دیالوگ ها که به دلیل سکوت آزاردهنده یونس، راننده تاکسی، گاه به مونولوگ بدل می شود، نه تنها نقشی در ساختن شخصیت او  ندارند، تاثیری در قوت داستانهای فرعی ندارند و در مواقعی حتی در مسیر روایت گمراه کننده هستند. سکوت اغراق آمیز و نگاهی منفعلانه که هیچ کارکرد و معنایی جز بلاهت و سردرگمی در مقابل طعنه ها، متلک ها و اتهامات وارده به او از طرف کارکنان بیمارستان نمی دهد. به دلیل همین خست در ارائه یک پیش زمینه متناسب از زن باردار و به ویژه راننده، ریتم کند داستان پیش نمی رود، سعی در گسترش روایت خود ندارد و محملی برای نزدیک شدن و همذات پنداری به وجود نمی آید. بنابراین جزییاتی که می توانست هماهنگ کننده میان بخش های روایت و مبیَن نگرش فلیمساز به جامعه کنونی باشد،هرکدام ساز خود را می زنند و به کلیت مورد نظر نمی رسند. مواردی چون پیش داوری سطحی مردمان امروز جامعه، اشارات کلی ومبهم به جانباز بودن راننده و برخورد اشخاص این زمانه با آن، نمادسازی از یک بیمارستان و نگرشی منتقدانه نسبت به آدمهای متفاوت وغافلش، شنیدن ترانه رپ آن هم از امواج رادیو، امید داشتن به نسل آینده و حرکت لوث پایانی و قابل پیش بینی راننده در برداشتن نوزاد، همگی در ساحتی دیگر و خارج از فضای داستانی و به دور از باور شکل می گیرند و هیچ گاه به دغدغه اصلی تماشاگری که سوالات تمام نشدنی در ذهن خود دارد،بدل نمی شود. در اواسط فیلم پرستار مجد و یونس در معدود دیالوگهای شکل گرفته از یکدیگر می پرسند: شما دقیقاً به دنبال چی هستید؟ و این سوالی است که در پایان، ما به عنوان مخاطب نیز با درماندگی از خود می پرسیم.