همه چیز برای یک ضیافت باشکوه برپا بوده است. یک رمان نویس و قصه گوی قهار، تیم بازیگران قدرتمند و یک کارگردان کاربلد. اما همه این امیدها با یک فیلمنامه ناقص و پراشکال نقش بر آب شده است. هیچ منطقی در روایت وجود ندارد،گویی سکانس ها از بخشهای مختلف یک رمان حجیم و فلسفه پرداز برداشته و ناشیانه به هم وصل شده اند.اولین مشکل از عدمِ پرداخت درست شخصیتها ایجاد می شود. آنها سردرگم، بی هویت وکاریکاتوری هستند. کمترین نشانی از یک انگیزه مشخص به ویژه برای خود شخصیت مشاور نمی توان قائل بود. دیالوگ های مطول و بی ثمر در گسترش فضای داستانی، کم توان بودن همان یک خط روایی و وجود آدم های حراف به جای داستانهای فرعی متناسب با این خرده پیرنگ تنها بخشی از دلایل برهم خوردن این ضیافت است. در واقع برعکس فیلمهای ترنس مالیک که بدون دیالوگ و با پشت سرهم کردن تصاویر ی از طبیعت و انسان می خواهد معنا خلق کند و ساختار روایی را فدای مضامین فلسفی میکند، در اینجا دیالوگ های بی پایان اقتباس شده از متن کتاب این نقش را دارد. حتی گاهی احساس می شود سازندگان در میان این حجم از زیاده گویی های بی هدف، هسته مرکزی داستان خود را فراموش کرده اند، (اگر چنین چیزی اصلا وجود داشته باشد!) و می خواهند از معنای جهان برایمان بگویند! شاید دلیل اصلی این ضعف نیز به این برگردد که خود کورمک مک کارتی این بار کار اقتباس از رمانش را انجام داده است. اگر پیش از برادران کوئن در جایی برای پیرمردها نیست و جان هیلکات در جاده توانسته بودند، دنیای مک کارتی را بسازند و از رمانهای او برای بیانی سینمایی و تصویری و البته داستان محور بهره ببرند اما حالا خود او در مقام فیلمنامه نویس، دلش نیامده تا از گفتگوهای کتابش چیزی کم کند و بار داستانی و بیان بصری و روایی آن را تقویت کند. مشکل بزرگ دیگر در ریتم است، وقتی سکانسهای طولانی به نتیجه موثری ختم نمی شود، سکانسهای و پلان های کوتاه و متقاطع هیچ رویکردی در چینش کلی اثر ندارند و نماهای اکشنش نیز خالی از هیجان و تعلیق است، بنابراین چاره ای جز توسل به خشونت ظاهری در نمودهایی چون شکار خرگوش توسط پلنگ و قطع شدن فجیع سر برادپیت با آن وسیله عجیب باقی نمی ماند. پایان بندی باز، ناگهانی و بدون منطق نیز ، متناسب با کل اثر است.ضیافت تمام شده اما مهمانها خوابشان برده !