پاپیون فیلم کم قدر دیده ای در تاریخ سینماست ، اما به همان اندازه برای ما ایرانی ها ، خاطره انگیز است و قدر دیده. دلیلش هم ساده است . تلویزیون بارها و بارها آن را با و بی مناسبت نشان داده . اما سوال اینجاست که چرا با هر بار تکرار و پخش مجدد ، باز هم از ابتدا تا به انتها پلک روی هم نمی گذاریم وبا وجود اینکه تمام زیر و بم های داستان و سرنوشت شخصیت هایش را می دانیم و خود را به تماشای جادویش مقید می کنیم ؟ به خاطر این نسخه جرح و تعدیلی دوبله شده با باند صوتی نه چندان مطلوبش ، داستان پرکشش آن، موسیقی اعجاب انگیزش ، ژانر و گونه سینماییش ، مضمون و تم جاودانه اش ،همراهی با تلاش های چندباره پاپیون برای فرار از زندان ، همذات شدن با او در دوران حبس انفرادی ، دیدن فضای وهم آلود و اثیری جزیره جذامی ها ، شاید هر کدام از اینها باشد. شاید هم پیگیری داستان خود شخصیت پاپیون محرک اصلی ما باشد. شاید. اما برای خیلی ها ، تمام جذابیت فنانشدنی پاپیون به شخصیت لویی دگا با بازی رشک برانگیز داستین هافمن برمی گردد. این موجود خلاق و البته ترحم آور ، کوچک بنیه و دست و پا چلفتی . این عینکی بی آزار در قلب زندان جزیره مخوف گویان که بنا به قانون رولگاسیون ( تبعید زندانیان خطرناک به جزایر دوردست مستعمره ) محکوم به سرنوشتی محتوم است .عینک لویی بخشی از شخصیت و کاریزمایش است . با آن در قلب آن جنگل مخوف پروانه ای خوش رنگ و نگار را می بیند و آن را بدون تور و با دقت با دو دست می گیرد. او بدون عینک وضع رقت بارتری می یابد ،  نمونه مثالش آنجاست که پس از به دام انداختن تمساح غول پیکر، عینکش میشکند، از خلاقیت همیشگی خود استفاده میکند و این دیالوگ محشر بر زبان او جاری « به جای اینکه شیشه رو اندازه قاب در بیارم ، قاب رو اندازه شیشه در آوردم ». او رفیق شفیق پاپیون است ، نشانی از رفاقت و ترحم است و برای از خود گذشتگی دوست ، هر کاری میکند. اما با همه ی اینها در عمق نگاه و چهره او ، غمی پایان نشدنی ، نهان است. از چه ؟ از حیرانی و سرگشتگی، از فروپاشی تمام بارقه های کم رنگ امیدش ، از تنهایی و بی کسی اش ، از به آخر خط رسیدنش.او عاشق آزادی است. بارها برای رسیدن به آن تلاش میکند و تا پای مرگ هم می رود اما تقدیر او گویا، چیزی دیگر است. گویی همه چیز را باید در آن نگاه واپسین در جزیره شیطان در حالی که به پاپیون شناور و آزاد می نگرد ، جست. پاپیون رهاست و آزاد اما لویی دیگر ناامید و مستاصل ، انگیزه و اشتیاقی برای آزادی و آزاد بودن، ندارد.این نگاه غریب و آن سر تکاندادن ها، در تایید و ستایش آزادگی است. در آن نگاه هیچ چیز و همه چیز نهفته است.