جایی پشت کاج ها فیلم عجیبی است. از آن دسته فیلم ها که به جرات در جریانی قرار نمی گیرند و دیگر به سیستم های قاعده مند روایی هالیوودی پایبندی ندارند.به هر جا که دلشان بخواهند سرک می کشند و نگران بر هم خوردن منطق روایی شان نیستند.مثل یک رمان یا فیلم موج نویی . پس از عوارض جانبی ، اینجا هم حوادث داستان  به سبک خطی منتها نه به شیوه کنشمند و پشت سر همِ کلاسیک،  اتفاق می افتد.

داستان یک بدلکار موتورسیکلت ران ، به دلیل مشکلات مالی فراوان تصمیم به دزدی از یک بانک میگیرد. اما این دزدی عواقب سختی از جمله تحت تعقیب قرار گرفتن وی توسط یک پلیس مصمم را به همراه دارد که قصد دریافت ترفیع دارد و ...


مهمترین امتیاز جایی پشت کاج ها نیز همین تخطی دوست داشتنی است. از مرگ ناگهانی و غیر منظره لوک تا مراحل حسی گذرای  ایوری پس از ماجرای قتل لوک در ادراه پلیس و رسیدن به مرحله دادستانی و در نهایت داستان آشنایی دو پسر ، پسر لوک و پسر ایوری ، تماماً کارکرد دارد واین از جذابیت ها و تمهیدهای اصلی فیلمنامه نویس است. در جایی متمرکز نمی شود و جایی که امکان پیش رفتن باشد ، قصه را رها میکند تا خود به خود مسیرش را بیابد. گویی قرار است همه چیز به فاش شدن حقیقت بینجامد و روند و طی طریق داستان کلاً بر این مبنا استوار است. از یک ژانر سرفت تا درام روانشناسانه و رسیدن به یک فیلم معمایی انتقامجویانه . مسیر عجیب ولی باور پذیری که به دلیل روایت داستانیش و قاعده مندش برای شکستن قواعد ! جواب می دهد. یک فیلم دیدنی و عجیب برای درک سیانفرانس که اثر قبلی اش " ولنتاین غم انگیز " نیز از همین روش در دساتانی رمانس و خانوادگی بهره و البته جواب گرفت.

بازی های دو بازیگر تازه چهره شده ولی امتحان پس داده ، ریان گوسلینگ و بردلی کوپر ، عالی است و هر کدام توانسته اند سیر حوادث داستان را با توجه به نقششان پیش ببرند.