چه خوبه که برگشتی جایگاه ویژه ای در میان آثار مهرجویی دارد. از آن رو که تکلیف مخاطبان و دوستداران سینمایش را ، بالاخره ، با این دوره ی متاخر و  پر فراز و نشیب مشخص می کند .اعوجاج و آشقتگی ، در جای جای چه خوبه ... موج می زند این بار دیگر تمامی عناصر نا به جا و در هم و برهم است و شاید مهم ترینش فقدان منطق روایی است.عملا ً هیچ دلیلی برای تعقیب داستان و تداوم پلان ها و سکانس ها وجود ندارد.اگر این آشفتگی در روایت آثار پیشین مهرجویی به دلیل آشفتگی و سیال بودن جریان ذهنی شخصیتها رخ می داد ، اینجا هیچ توجیه و منطقی برای قرار دادن این ویژگی وجود ندارد.رابطه دو دوست قدیمی سر یک شی قدیمی و شاید دکتر سنگ درمانی ، به هم میخورد و پس از آن دیگر راه بازگشتی باقی نمی گذارد . خبری از شخصیت پردازی نیست و چیزی به نام پیرنگ وجود ندارد تا داستان های فرعی به کمکش بیایند و نجاتش دهند.همه اتفاق ها پشت سر هم و بدون تناسب پیش می آید و به دلیل فقدان یک ساختار درست داستانی همه عناصر ، توی ذوق می زند. انگار این سردرگمی ، این سرگردانی همه در بافت اثر چنان آمیخته که هیچ جای لذتی برای شیرین کاری ها ، اداو اطوارها و تظاهرات بازیگران موجه اش هم باقی نمی گذارد . وقتی تکلیف دکتر و مهندس شخصیتهای اصلی داستان هم با خودشان و مخاطب معلوم نیست . وقتی دائم و شاید از روی اجبار حادثه ای به ظاهر کمیک روی می دهد و جایی برای پیشرفت و بسط و گسترش داستان دو دوست قدیمی  باقی نمی گذارد. و وقتی حجم قابل توجه اغراق و جفنگی بی مبنا،  بر این آشفتگی می افزاید. بشقاب پرنده و سنگ درمانی و پس دادن هدایا و  پرتاپ پرتغال و ادای پاوراتی و فرد استر درآوردن و چپق و داد و فریاد ، ره به جایی نمی برد و این وسط ندیمه هایی چون نجیب ، یار غار اطواری مهندس ، خاله دکتر و دیگران هم چون بانمک های فیلم های هندی ، اعصاب خورد کن و مشمئزکننده اند. تنها شانسی که مخاطب می آورد این است که استاد چه خوبه ... را  سه بعدی نساخته وگرنه معلوم نبود آن بشقاب پرنده، چه بلایی سرش می آورد

دیرزمانی نیست که با آشفتگی و سر به هوا بودن فیلمهای استاد لذت می بردیم. اگر سابق بر این با روشنفکران به آخر خط رسیده ( در هامون و پری و درخت گلابی ) ، زنان سرگردان خانه دار ( سارا و لیلا ) کمدی های موقعیت ( اجاره نشین ها ) و ... به دنیایشان می رفتیم و با آنها زندگی می کردیم. اما این آشقتگی  چه خوبه ... به دلیل فقدان یک ساختار درست داستانی به جای تاثیر گذاری ، توی ذوق می زند. این بار دیگر تمامی عناصر نا به جا و در هم و برهم است.این وضعیت از دختر دایی گمشده شروع ، مهمان مامان ، سنتوری ، آسمان محبوب ،  تهران روزهای آشنایی، نارنجی پوش و در آخر به چه خوبه که برگشتی ختم شده است

 

چه ملغمه ایی: کمدی خانوادگی ، رمانتیک ، فانتزی و گاهاً ملودرام . چیزی که فقط ساختنش از مهرجویی کنونی بر می آید.دو دوست قدیمی دکتر فرزاد و مهندس کامی، پس از سالها همدیگر را دیده اند. قرار است باهم خوش بگذرانندو خاطرات قدیمی را تجدید کنند. ورود دکترخانم  سنگ درمانی ، ( پس از فنگ شویی نارنجی پوش ، حالا نوبت به سنگ درمانی رسیده ، خدا بعدی را به خیر کند ! ) روحی ، که هر دو را تحت تاثیر قرار میدهد، وجه رمانتیک هم اضافه می شود. دریغ از لحظه ای درنگ در شخصیت و موقعیت پردازی ، دریغ از درک کمدی موقعیت . بی خاصیت و کاملاً سردرگم .این حجم از سرخوشی عامدانه با لحن مثلاً کیمک ، بدون ایجاد شخصیت ، بدون ایجاد فضای کمیک و بدون داستان در نمی آید . و حجم قابل توجه اغراق و جفنگی بی مبنا،  بر این آشفتگی می افزاید. فیلمنامه پر از است باری به هر جهت بودن!  شاید دلیل اصلی اصرار بر به روز بودن است . شاید اشکال در هدف گذاری مخاطبان است (مخاطب عام هم این فیلم را می پسندد !؟ ).

بشقاب پرنده و پرتاپ پرتغال و چپق و داد و فریاد ، ره به جایی نمی برد. این اثر دیگر هیچ جایی برای دفاع باقی نمی گذارد.هیچ.

 و افسوس

جایگاه مهرجویی در تاریخ سینمای کشورمان چنان رفیع است که می توانیم با آثار بزرگش ( نیاز به نام بردن که نیست ! )همچنان خاطره بازی کنیم . ای کاش استاد کمی ، فقط کمی دقت و شاید صبر پیشه کند.