تبلیغات
***** آسمان آبی *****

***** آسمان آبی *****

نوستالژی شیرین ( کندو)

تقارن عجیبی است. " کندو" محصول اوایل دهه 50 ایران و دهه 70 آمریکا. فریدون گُله در رادیکال بودن تنه به آلتمن، اسکورسیزی، هال اشبی و لومت می زند . لمپنیسم! سانتی مانتالیسم! هرگز چنین صفاتی برازنده اش نیست.عمیق، تلخ، همدلانه و همچنان دیدنی. برای بارها و بارها. روایتی روان و تکنیکی منحصربه فرد. به اصطلاح یک کالت. برای نسل جوانی که پیش از انقلاب را ندیده، شهرفرنگ است. رستوران ها و کافه ها، مغازه ها، اسم ها، مردم، تهران، شبهایش، خیابان ولیعصر. این دیالوگ کرم رضایی که " تو هر سوراخ این شهر یه دیو خوابیده" . محیط قهوه خانه و شخصیت غریب صاحبش، بهروز شگفت انگیز و دوست داشتنی، آقاحسینی( داود رشیدی) به یاد ماندنی و البته سکانس تماشایی عصیان با همراهی ترانه " کندو" ابی. عالی و بی نقص



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :سینما ،
  • استادِ اژدها وارد می شود! ( Grandmaster)

    تلفیق دنیای وونگ کار وای و دنیای هنرهای رزمی هونگ کنگی بدون تردید یکی از بهترین و خوش منظره ترین آثار سینمای جهان در سال اخیر و بازگشتی باشوه برای کاروای را رقم زده است.دنیایی آدمهای تنها و سرگردان محیطهای شلوغ شهری ( هنوز هم" در حال و هوای عشق "، "2046" ، " روزهای وحشی بودن" و " چانکینگ اکسپرس" دیدنی و جذابند) و تابلوهای نئون، داستانهای عاشقانه غمناک و نودلیت! جای خود را به دایره المعارفی از زیباترین هنرها و اصطلاحات رشته های رزمی و بویژه کونگ فو داده است.روایتی از زندگی ایپ من یکی از بزرگترین اساتید این رشته و البته استاد اعظم بروس لی. نکته قابل توجه حفظ نگاه شخصی کاروای هم در ساختار روایی و هم در ساختمان بصری فیلم است. نامزدی " استاد اعظم" در دو شاخه فیلمبرداری و طراحی صحنه در آکادمی اسکار هم نشان از این ویژگی دارد.

    شاید اگر کارگردانی دیگر می خواست این تعادل را حفظ کند به دردسر می افتاد ، اما ادای دین کاروای به فیلمهایی که بسیار بیشتر از فیلمهای هنری و خاص پسند او کشورش را معروف کرده است، بی بغض و بی کینه با صداقت و صمیمانه است. انگار او به تمام چم و خم های ساختن فیلمهای رزمی آگاهی داشته اما می خواسته مثل قهرمان داستانش پس از40 سالگی و رسیدن به اوج بلوغ در فیلمسازی ، فیلمی رزمی بسازد. مثل این استادهای هنرهای رزمی که با مهارت شگفت فقط با یک دست مبارزه میکنند ( و چه قدر بامزه تارنتینو در بیل را بکش به آنها ادای دین کرده )، با تمام تمرکز پشت دوربین رفته و یکی از بهترین آثار - هرچند متفاوت - خود را رقم زده است.دائم قابهایی که سوژه های انسانی اش در سیطره پراپ رنگ زرد به نیمه تقلیل داده شده اند ( چون فیلمهای قبلی کاروای) توضیح جالب توجه و پرحوصله برخی از فنون رزمی که در تصاویر با فریم بالا و بعضا تصویر آهسته کتر نشانی از مبالغه های فیلمهای رزمی این چنینی دارد، حضور شکوهمند موسیقی و البته ابهام و پرش های داستانی که خاص نگاه کاروای است و از آثار قبلی به این فیلم هم سرک کشیده است. حضور عناصر تاریخی نیز توانسته بعدی مستند به فیلم بیفزاید.اما خب شاید درک داستان نیاز به کمی دقت و البته کمی مسامحه و اغماض! از سوی مخاطب داشته باشد تا بیشتر بتواند از تصاویر حیرت انگیز و نبردهای جذاب لذت ببرد تا کنکاش در علیت روایت. و چه دیالوگ زیبایی دارد سکانس نیمه پایانی : زندگی بدون حسرت واقعا کسالت باره.

    برای من که همیشه طرفدار فیلمهای با اسم و  رسم رزمی بوده ام و از بروس لی و ژانگ ییمو و جان وو و جکی چان نازنین و البته فیلم زرمی آنگ لی " ببیر پرَان اژدهای پنهان " وهمین " استاد اعظم " کاروای لذتها برده ام، این یکی می تواند مکمل باشد تا همچنان امیدوار به زنده ماندن و حتی احیای این گونه دوست داشتنی باشم.و در نهایت اینکه به نظرم دیدن " ایپ من " محصول 2008 می تواند پیش نیاز خوبی برای لذت بردن بیشتر از " استاد اعظم" باشد. آن هم اثری بیوگرافیک درباره ایپ من ، استاد بروس لی ، بود که هرچند ظرافت های بصری و هنری فیلم کاروای را ندارد اما در حوزه فیلمهای رزمی ، اثر درخوری است.



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :سینما ،
  • مولتو بنه پائولو فدریکو! ( Great Beauty)

    چند وقت پیش در اینجا نوشتم که امید چندانی به سینمای ایتالیا و کارگردانان امروزیش نمی رود. حتی تورناتوره هم نتوانست سینمای ایتالیا را ستاره دار کند،اما خب سینمای تجربه غریب و سیالی است. مثلا ساخته شدن " زیبایی عظیم " از پائولو سورنتینو توی دهنی محکمی به پیش داوری قبلی اینجانب است! بله " زبیایی عظیم " یادآور فیلمهای فلینی است ، اما چه باک ، چه عیبی دارد که پس از سالها سینمایی ایتالیا بار دیگر نشان دهد که چه بوده و چه می تواند باشد. داستان دوران سالخوردگی، عزلت و در عین حال جمع نشنینی های یک نویسنده در رم امروز که با گذر از بناهای تاریخی و خیابانهای رم، رودخانه ها؛ موسیقی های اپرایی باشکوه و البته دنس امروزی و زیبایی های تمام نشدنی این شهر باستانی بار دیگر ما را به دنیای فلینی و دوستان می کشاند. فیلم تا دلتان بخواهد لحظات و تصاویر زیبا دارد، از عکس گرفتن یکی از دوستان جپ در تمام روزهای زندگیش تا تصاویر بی نظیر از شکوه رم. از مراسم و سنن عزاداری به شیوه ای روشنفکرانه تا موسیقی و هنر امروز ( و ای بسا دست انداختن آن با آن طنز شیرین و یونیک ایتالیایی ) ، از فداکردن روایت برای لذت بصری و شیطنتهای فرمی ( تنهایی جپ و سرگشتگی اش یادآور سه گانه های آنتونیونی است) . از نگاهی به رم از میان باغی زیبا که حس جاودانگی را در حضور همیشگی زوال القا میکند.از سویی حسرت دوران جوانی و مرگ آگاهی است که جپ را در رم به خودآگاهی تازه ای می رساند . از دیدن کشتی غول پیکر کنکوردیا که به گل نشسته تا دیدن مجسمه های تاریخی همه گواهی است بر مفهوم زوال و گذر و دریغ گذشته از نگاه جپ.اگر پارسال وودی آلن با روایت و سبک خاص خودش به رم ادای دین کرده بود ، انگار به سورنتینو این نکته را یادآور شده که چرا با وجود ر باید فیلم خنثی و دست چندمی مثل " اینجا باید جایی باشد " را با شون پن افسرده حال بسازد. و خب حالا و با " زیبایی عظیم" می توان امیدوار شد .نه؟

    برنده شدن " زیبایی بزرگ " به عنوان بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان گلدن گلوب و احتمالا اسکار خبر مسرت بخشی است. هرچند به شخصه دوست داشتم فیلم " شکار" وینتربرگ از دانمارک برنده باشد و با وجود اینکه هنوز هم اعتقاد دارم " گذشته " فرهادی فیلم خوبی است و در عین حال فیلم خوب " استاد اعظم " از وونگ کاروای را هم دوست داشتم اما همین که فیلم به غایت موهن، تبلیغاتی و زشت " آبی گرم ترین رنگ است " که وقاحت را به حد خود رسانده و کاملا یک پروپاگاندای بی پرده درباره حقوق همنجس بازان است؛ جایزه را نگرفت و در اسکار هم خبری از آن نیست؛ خبر مسرت بخش تری است. واقعا جشنواره کن باید بر خود شرم کند که در حضور " زبیایی بزرگ " ؛ " گذشته"، " درون لوین دیویس " از برادران کوئن ، فیلم پولانسکی و ... باید نخل طلای خود را به این فیلم بدهد. در " آبی گرم ترین رنگ است " هیچ خبری از رویکردهای دراماتیک برای رمانس قصه وجود ندارد، ریتم کند است و به زحمت پیش می رود، درواقع کارگردان نمی داند از کجا شروع کرده و می خواهد به کجا برسد.او برای رساندن پیامش به بیننده ، ابایی از رفتن به داخل تظاهرات همجنس گرایان ندارد و اینجور موضع میگیرد( مقایسه کنید با نگاه سودربرگ در " پشت شمعدانی ها " که گرچه فیلم خوبی نیست ولی در مقابل این یکی استاد اخلاق است). در واقع مخاطب محکوم است به همذات پنداری زوری.مگر میشود؟ حیرت انگیز آنجاست که عده ای در نقد فیلم میگویند یادآور فیلمهای برادران داردن و نانی مورتی و... است. اما کسی نمی گوید چرا این آدل ( شخصیت داستان) چرا مدام بی دلیل گریه می کند؟ مرضش چیست؟ کدام بسطی در شخصیت این موجود پرداخته شده ؟ هیچ و فی الواقع هیچ . خب بعضی ها خوب می توانند از هیچ، پوچ بسازند و بعضی ها هم نمی توانند مثل جناب عبدالطیف کشیش کارگردان " آبی گرم ترین رنگ است "

    پ. ن : عنوان به ایتالیایی یعنی خیلی خوب بود پائولو و خب باید به فدریکو فلینی بزرگ هم از همین جا عرض ارادت کنم!



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :سینما ،
  • هرگز تسلیم نشو! ( All Is Lost )

    ساختن فیلمی مثل " همه چیز از دست رفته " در این دوران کاری جسارت آمیز و فوق العاده خطر پذیر است. فیلمی که تماما در سکوت می گذرد، بنایش بر بازیگر پرتجربه و پرصلابتش و البته همدلی مخاطب در لحظات سراسربدون دیالوگ است ! روایت چنینی از ماجرای رابرت ردفوردی پیر اما همراهی کننده و پرجذبه در قایق تفریحی اش(ویرجینیا جین)، می توانست کلا مخاطب گریز باشد. اما چنان با تصاویر با حرکات و بدرستی تنظیم شده که بار دیگر نشانمان میدهد( به یادمان می آورد ) که سینما در درجه اول تصویر است، ابژه و عینیت است. بدون پرحرفی و پزهای روشنفکرانه . راستش کمترین اثری از جلوه گری و تظاهر هم نیست، داستان و فضای کلی فیلم می طلبد که رویکردش چنین افراطی و متفاوت با جریان روز سینما باشد. با زبان همیشه گویای تصویر. اثری که در همه جایش مستقل بودن فریاد می کشد . حتی اگر به اثری تکراری در ژانر جان بدر بردن(بقا ) تعبیر یا به متظاهر بودن و نقص روایی متهم شود. حتی اگر ستاره سالخورده ای که هیچگاه چنین پرجلوه و پرشکوه نبوده است، در آن حضورداشته باشد. بله رابرت ردفورد در جوانیش یکی از خوش چهره ترین بازیگران تمام ادوار سینما بوده، اما در این جا او دیگر ردفورد جوان و دلفریب نیست، پیرمردی است تنها؛ شخصیتی که از هیچ جزیی از قایقش ( تفذیحی و نجات)، نمی تواند بگذرد. پس از غرق شدن ویرجینیا هم به قایق نجات بادی پناه می آورد و باز طوفان، باز تشنگی، باز گشنگی و باز بی محلی قایق های و کشتی های غول آسای تجاری. مرد ما تا غرق شدن هم پیش میرود، بارها مرگ را به چشم خود می بیند اما تا امید هست زندگی هم هست.از آن دست فیلمهایی که در ژانر خودشان هم نوآوری دارند( هرچند بعضا به قواعد ژانر بقا میدان می دهد و پایانش هم ساختارشکن نیست( که می توانست باشد حتی اگر تلخ از آب درمی آمد ) و باز هم از آن دست فیلمهایی که باید برایشان نوشت تا بیشتر دیده شود و خودت هم تسکین یابی که واقعا فیلم را بی دوز و کلک دوست داشته ای! حتی افراطی تر از " دورافتاده" رابرت زمکیس اینجا دیگری خبری از توپ والیبالی به نام ویلسون هم نیست که ردفورد ما با او درد دل کند، با او دعوا کند؛ آشتی کند. هیچ کس نیست ، تنها دریاست و قایق ها و ردفورد.( هرچند به تاثیرگذاری آن هم نیست! و دورافتاده همچنان جذاب تر است) جالب است جی سی چندور در فیلم قبلیش " تماس فوری" که در سا 2011 کمتر دیده شد تماما بر دیالوگ متکی بود. فیلمی درباره سقوط قریب الوقوع سهام یک شرکت معتبر در وال استریت که کمتر دیده شد اما در همان هم فرصت یافت تا کارگردانش نشان دهد که تصویر را هم به خوبی گفتگو می شناسد و حالا " همه چیز از دست رفته " دلیلی براین مدعاست. گویا سینمای مستقل آمریکا جانی تازه گرفته است!



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :سینما ،
  • سرخوش ( Great Gatsby )

    آلفرد هیچکاک در پاسخ به فرانسوا تروفو درباره اینکه می تواند جنایت و مکافات شاهکار بی بدیل فیودور داستایوفسکی را به سینما تبدیل کند یا خیر می گفت : فایده ی در ساخت آن نمی بینم چرا که این قدر رمان کامل هست که من دیگر نتوانم چیز دیگری به آن اضافه کنم.( نقل به مضمون) شاید اگر دیگر فیلمسازان نیز به این توصیه استاد عمل می کردند با این حجم از فیلمهای اقتباسی متوسط الحال از شاهکارهای مسلم ادبی روبرو نبودیم.

    گتسبی آنقدر بزرگ هست که این نخسه جدید باز لورمن با تمام آب و رنگش، زرق و برقش، جلال و شکوهش و... هم نتواند یارای مقابله با جادوی فیتزجرال را بکند. اما مشکل کجاست؟ تلفیق عجیب و غریب و تلاش برای به دست آوردن یک نسخه مدرن ( با تمامی ویژگی های مدرن)از رمان، استفاده از موسیقی رپ جی زی و ترنس به جای استفاده از موسیقی جاز خوش آوا و معرف آن دوران ( درسی که در سریال امپراطوری ساحلی به خوبی رعایت شده)  برای هرچه باشکوهتر نشان دادن مهمانی های گتسبی، استفاده از آن همه نور، رنگ، لباس و در یک کلام شکوه و جلال . تکیه بر این عناصر بصری صرف و عدم تمرکز بر شخصیتها، روحیات و روابط؟ موفقیت لورمن در بازنمایی پاریس و مولن روژ و افتادن به این صزافت که این خیال در نیویورک هم جواب میدهد. شاید تمام این عوامل.


    اما چرا " گتسبی بزرگ " باز لورمن اثری دیدنی است. و باز هم حجمی از حدس و گمانها. شاید به خاطر استفاده از لئوناردو دی کاپریو در نقش گتسبی، برای او چند صحنه کافی است تا شکوه و عظمت و در آن واحد شکنندگی و تنهایی محض گتسبی را بپرورد. بازی همدلانه دیگر بازیگران. تکیه بر حوادث اصلی داستان و نشان دادن دقیق موقعیت و فضای نیویورک دهه 20 و توامان دقت در طراحی فضای داستان، تاثیرپذیری و تاثیرگذاری در لحظات سرنوشت ساز داستان و شاید مهمتر از همه اعتراف به بزرگی " گتسبی بزرگ " فیتزجرالد در پایان بندی .

    راستش این نسخه سینمایی گتسبی با کمی اغماض قابل قبول و دیدنی است. به هر حال ...  



  • نظرات() 
  • نوع مطلب :سینما ،



  • محمد پروکار


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :